تبليغاتX
ღ●ਂº عاشقانه های صمیمی ºਂ●ღ

ღ●ਂº عاشقانه های صمیمی ºਂ●ღ

JuSt fOr mY lOve...♡

 به چشمان پریرویان این شهر ،

به صد امید می بستم نگاهی ،

مگر یک تن از این نا آشنایان ،

مرا بخشد به شهر عشق راهی .

به هر چشمی – به امیدی که این اوست –

نگاه بی قرارم خیره می ماند ،

یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ،

امیدم را به چشمان نمی خواند !

 

غریبی بودم و گم کرده راهی ،

مرا با خود به هر سویی کشاندند .

شنیدم بارها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند !

 

ولی من ، چشم امیدم نمی خفت .

که مرغی آشیان گم کرده بودم

ز هر بام و دری سر می کشیدم

به هر بوم و بری پر می گشودم .

 

امید خسته ام از پای ننشست ،

نگاه تشنه ام در جستجو بود .

در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز ؛

رسیدم عاقبت آنجا که او بود !

 

« دو تنها و دو سرگردان ، دو بی کس »

ز خود بیگانه ، از هستی رمیده ،

ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ،

شرنگ نا امیدی ها چشیده ،

 

دل از بی همزبانی ها شکسته ،

تن از نا مهربانی ها فسرده ،

ز حسرت پای در دامن کشیده ،

به خلوت ، سر به زیر بال برده ،

« دو تنها و دو سرگردان ، دو بی کس » ،

به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ،

زبان بی زبانی را گشودند ،

سکوت جاودانی را شکستند .

 

مپرسید ای سبکباران ، مپرسید

که این دیوانه ی از خود به در کیست ؟

چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم ؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست .

 

به آن لب تشنه می مانم که – ناگاه –

به دریایی در افتد بی کرانه ،

لبی ، از قطره آبی ، تر نکرده ،

خورَد از موج وحشی تازیانه !

 

مپرسید ای سبکباران ، مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید .

غریق لطفِ آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید !

 

                                                   فریدون مشیری

+نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت0:58توسط . • * ¤ ♡ZΞ!NOo♡ ¤ * •. | |