تبليغاتX
ღ●ਂº عاشقانه های صمیمی ºਂ●ღ

ღ●ਂº عاشقانه های صمیمی ºਂ●ღ

JuSt fOr mY lOve...♡

در سکوت دلنشین نیمه شب ،

میگذشتم از میان کوچه .

رازگویان ، هر دو غمگین ، هردو شاد

هر دو بودیم از همه عالم جدا .

تکیه بر بازوی من میداد گرم ،

شعله ور از سوز عاشق ها تنش .

لرزشی برجان من میریخت نرم ،

ناز آن بازو به بازو رفتنش !

در نگاهش ، با همه پرهیز و شرم ،

برق میزد آرزویی دلنشین .

دردل من با همه افسردگی ،

موج میزد اشتیاقی آتشین .

زیر نو ماه – دور از چشم غیر –

چشم ها بر یکدگر میدوختیم

هر نفس صد راز میگفتیم و، باز

در تب ناگفته ها می سوختیم .

نسترن ها از سر دیوارها ،

سر کشیدند از صدای پای ما .

ماه ، میپائیدمان از روی بام

عشق می جوشید در رگهای ما

سایه هامان مهربانتر ، بی دریغ

یکدگر را تنگ دربر داشتند

تا نیان کوچه ای با صد ملال

دست از آغوش هم برداشتند !

باز هنگام جدایی در رسید .

سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش بها گریخت

اشکها بر روی رویا ها نشست !

چشم جان من ، به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید ،

نسترن ها سر بزیر انداختند !

ماه را ابری به کام خود کشید .

تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال

دردل شب می سپردم را خویش

تا بگریم در غمش دیوانه وار ،

خلوتی میخواستم دلخواه خویش

 

                                                               فریدون مشیری

+نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت16:17توسط . • * ¤ ♡ZΞ!NOo♡ ¤ * •. | |