|
سلام رفقا
یه مدت بسیار طولانی نیستم ، امیدوارم فراموشم
نکنید . تولدت مبارک
، خوش اومدی ستاره اگرچه از راه
دور ، هیچ فایده ای نداره تولد سال بعد
، خودم رو می رسونم هرچی تولد
باشه ، دیگه پیشت می مونم گونه های
نازتو با عطر یاس می بوسم چیکار کنم که
دورم ، اینور اقیانوسم خواستم بیام
کنارت ، اما اونا نذاشتن چون از تولد
تو ، انگار خبر نداشتن اونا نمی
دونستن ، که پادشاه آواز امروز به
دنیا میاد ، با کلی شادی و ناز اون کیک رویائیت
و ببر با دست نازت واسه همه بخونو
برو سراغ سازت تو دل مثل
دریات ، هزارتا آرزو کن با منه عاشق
از دور ، بخونو گفت و گو کن تو این روز
تولد ، عید تو ماه و مریخ این روز خوب
می مونه ، همیشه توی تاریخ میان برای تبریک ، تمام سیاره ها امروز چراغونیه ، تو همه ی قصه ها دریا به احترامت امروز و طوفانی نیست مسافرا زود میان ، جاده ها طولانی نیست خدا توی این
روز خوب تو رو به ما هدیه داد همه مثه هم
بودن ، فرشتشو فرستاد یک سبد عشق
آوردی از آسمونای دور چه اسمی روت
گذاشتن ، پر از شکوه و غرور زاده ی فصل
بهار ، ساکت ولی بی قرار که خیلی زود
رسیده ، به قله ی افتخار همه قرار
امروز ، مثل تو مهربونشن باغا می خوان
گل بدن ، برگا می خوان جوون شن اشکامو پاک
می کنم ، می گن شگون نداره ولی من از تو
دورم ، چیکار کنم ستاره ؟
باز هم می
گویم که دوستت دارم ♥ باز هم می
گویم که دوستت دارم ♥
♥♥♥ دوستت دارم ♥♥♥
ما در این شهر غریبیم و
در این ملک فقیر سعدی
علیه الرحمه التماس دعای شدید دارم جهت امتحانا از همه مهمتر : قلبها براي آرامش،
در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند دور هم جمع شده بودند در حالی که از بیکاری خسته و کسل شده بودند. ناگهان دانایی ایستادو گفت:بیایید یک بازی کنیم مثلا" قایم باشک! همه از این پیشنهاد شاد شدندو دیوانگی فورا" فریاد زد:من چشم می گذارم. از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند تا او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن.... یک...دو...سه... . همه رفتند تا جایی پنهان شوند! لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابر پنهان شد. هوس به مرکز زمین رفت.دروغ گفت:زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریاچه رفت.طمع داخل کیسهای که خودش دوخته بود مخفی شدو دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه ...هشتاد...هشتادویک... همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نودوپنج...نودوشش... نودوهفت... . هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد::آمدم. و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را پیدا کرد که به شاخ ماه آویزان بود دروغ ته دریاچه هوس در مرکز زمین همه را پیدا کرد به جز عشق . او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت درگوش هایش زمزمه کرد:عشق پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند وبا شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو کرد ناگهان صدای ناله ای از بین بوته ها بلند شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صو رت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . چنگک به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند. عشق کور شده بود. دیوانگی فریاد زد : آه خدایا! من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ و عشق پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو. و از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست . وصله : این موضوع راجع من که کاملاْ صدق می کنه پینه : یادت نره این اولین پست هست که شعر نیست
همین که پیش هم باشیم
، همین کـه فرصتی باشـه همین که گاهی
چشمامون تـو چشم آسمون واشــه همیـن کـه گـاهی
دنیــا رو بـا چشمای تــو میبینـم همین که چشم
بــه راه تــو میــون آینــه میشینــم بازم حس می کنم
زندم ، بازم حس می کنم هستم بگـو با بودنت
دل رو بـه کــی غیـر تـو مــی بستـــم ؟ همین که میشه
یادت بــود تــو روزایـی کـه درگیـرم که گاهی سـاده
می خندم ، گاهی سخـت دلگیـرم همین احسـاس
خوبـی کــه دلــت ســهــم منـو داده همیــن کــه
اتـفــاق عشــق بـــرای قـلـبــم افـتـــاده بازم حس می کنم
زندم ، بازم حس می کنـم هستم بگو با بودنت دل
رو به کی غیـر تـو می بستـــم ؟ دکتر افشین
یدالهی
من از مهر آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم ♥ چه شبها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم نم ، تو را دوست دارم ♥ نه خطی ، نه خالی نه خواب و خیالی من ای حس مبهم تو را دوست دارم ♥ سلامی صمیمی تر از غم ندیدم به اندازه ی غم تو را دوست دارم ♥ بیا تا از دل سنگ خیزد بگوئیم با هم ، تو را دوست دارم ♥ جهان یک دهان شد هم آواز با ما تو را دوست دارم ...♥ تو را دوست دارم ...♥
بُوَد که بارِ دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخِ زیبای دلگشایِ تو را ؟ بگیرم آن سرِ زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمانِ دلربایِ تو را ز بعدِ اینهمه تلخی که می کشد دلِ من ببوسم آن لبِ شیرینِ جان فزایِ تو را چنان تو در دلِ من جا گرفته ای ای جان که هیچ کس نتواند گرفت جایِ تو را به ناز و نعمتِ باغِ بهشت هم ندهم کنارِ سفره نان و پنیر و چایِ تو را هـ.ا.سایه
|
About![]()
هوالمعشوق...♡ Archivesهفته دوم خرداد 1388هفته چهارم اسفند 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 Links
mY YhaOo 360 page
|